نوستالژیِ بهرام حیدری
اولین بار که بهرام حیدری را دیدم، توی کتابفروشی اندیشه بود.که به آن کتابفروشی کریمی هم می گفتند.پشت قفسه ی کتابها ایستاده بود. با پیراهن سبز و شلوار سفیدی که به کِرِم می زد.و با نگاهی مصمم و دوست داشتنی. داشتم با کتابهایی که روی پیشخوان بود، ور می رفتم و هنوز تصمیم به خریدن نداشتم که گفت:
«احمدی جان، اجازه میدی حساب کنم؟»
گفتم:«نه،خیلی ممنون. کتاب نخوانده زیاد دارم.»
و با خودم گفتم:«چطور مرا به اسم صدا زد! مرا از کجا می شناخت!»
بعد ها که بیشتر با او آشنا شدم، گفت:«از قیافه ت فهمیدم که شبیه برادرت است. از این گذشته، ما یه زمانی همسایه بودیم. شما اون موقع بچه بودی.»
شب که به خانه رفتم، یکراست رفتم سراغ کتابهایش. هر چند که آنها را قبلاً خوانده بودم، اما خواندن مجدد آنها، لطف دیگری داشت. بخصوص اینکه نویسنده اش را دیده باشی. همانطور که کنار کتابخانه ام ایستاده بودم، نمی دانم چطور شدکه نصف داستان«به خدا که می کُشم هر کس که کُشتم» را خواندم.همانطور که داستان را می خواندم،کاراکتر اصلی داستان در ذهنم، بیشتر با تیپ و خُلق و خوی حیدری عجین می شد. داستانی هملت گونه،که گیرایی خاصی داشت. و بعدها که او را بیشتر دیدم، حس کردم که انگار خودِ حیدری، هملت روزگار ماست. و انگار همیشه همین طور است. وقتی که نویسنده ای را بشناسی و با او صحبت کرده باشی؛ آثار و نوشته هایش، در نگاهت نفاست تازه ای می یابند. وقتی که هوشنگ گلشیری را اولین بار سال پنجاه وهشت،توی کانون نویسندگان دیدم، همان چند کلمه ای که با او صحبت کردم، کافی بود که به یاد کاراکتر های نابش بیفتم. به یاد « برّه ی گمشده ی راعی» اش. و وقتی که فهمیده بود از دیار بهرام حیدری هستم، بیشتر تحویل گرفته بود. با نیشخندی از روی شوخی، و متلکی در آستین:
«راست می گن وقتی بهرام حیدری توی مسجدسلیمان راه می ره ، جای پاهاش روی زمین می مونه؟»
که به من و دوستم تا اندازه ای بر خورده بود. و اگر چند لحظه بعد این حرف را نمی زد:« نویسنده ی عجیبی است. خیلی ازش خوشم میاد.»، احتمال داشت حرمت شکنی کنم.که آخرش تحمل نکردم.و گفتم:« تمامِ اینها را می ارزد.»
و اشاره کردم به آدم هایی که کیپ تا کیپ توی سالن نشسته بودند و هنوز هم داشت به آنها اضافه می شد.آن روز، من و دوستم بهروز ناصری، کم سن و سال ترین اعضای آن کانون بودیم. و به نوعی مهمان هایی بودیم که به همت محمد محمدعلی داخل رفته بودیم. آنجا بود که برای اولین بار ، باقر پرهام و مسعود بهنود را دیدم. و هنوز داشتند یکی یکی از راه می رسیدند. و سالن داشت پُر می شد: رضا براهنی، میم آزاد،حسن حسام،سلطانپور،سپانلو...
و اینکه سپانلو گفته بود: « گرمایی که من توی کتاب لالی دیدم ، توی هیچ کتابی تا کنون ندیده ام.لالی یک شاهکار است.» و همین حرف، برای من کافی بود تا در پناهش احساس غرور وافتخار کنم.
بعدها که بیشتر او را توی تنها خیابان شهر می دیدم، با روزنامه ای در دستش، و نگاهی مصمم وصمیمی،واینکه انگار دنبال کسی می گشت و آن تکیه کلام شیرینش که هنگام خداحافظی می گفت: «احمدی جان، بیشتر ببینمت.»، خاطراتی را در ذهنم بوجود آورد که اگر جلای وطن نمی کرد، شاید این خاطرات اکنون محو شده بودند.( اما ذاتِ نوستالژی همیشه با زایش خاطره همراه است.)
آن روزها ، چه زود گذشت. سال پنجاه و هشت ، سال خون و قیام ، سال اعتصابات و تظاهرات. حیدری را می دیدم که پیشاپیش کارکنان آموزش و پرورش ، بلند گو به دست ، فریاد سر می داد:«من قایقم نشسته به خشکی.»که ساواک و حکومت وقت ، فریاد آنها را بر نمی تابید. بگیر و ببند ها بود و شکنجه ها و زندانها. بعد ها،که حیدری از آموزش و پرورش اخراج شد، دیگر عرصه را تنگ می دید. و به قول خودش:«ژیان هم ماشینی نیست که بتوان با آن مسافر کشی کرد.» بهر حال با همان ژیان ، مسیر باشگاه مرکزی تا تلخاب را برای امرار معاش می پیمود. اکثر مواقع مسافرش بودم. و بعضی وقت ها هم ، خودم را پشت دیواری یا پایه برقی ، و یا لابلای ماشین هایی که ایستاده بودند، پنهان می کردم.که مبادا مرا ببیند. آنوقت مجبور بودم سوار شوم. هر چند مصاحبت با او ، غنیمتی بود. اما از اینکه کرایه نمی گرفت مجبور می شدم تا زمانیکه توی ایستگاه هست، خودم را آفتابی نکنم. تا آنکه آخرش فهمیده بود و سخت به دل گرفته بود.
یکبار به او گفتم:«حیف نیست!حیف نیست که اینکار را می کنی؟ نویسنده ی کتاب لالی، مسافر کشی کند!؟»
گفت:«نه، احمدی جان، حیف نیست. من دارم از خودم انتقام می گیرم.»
و گرفته بود. از سال 59 به بعد،که دیگر هیچ سمتی در آموزش و پرورش نداشت، به مدت چهار سال توی جاده ی باشگاه مرکزی تا تلخاب از خودش انتقام گرفته بود.و بعد ها ژیان را فروخت و به قولی طاق زد با پیکانی که رنگش سورمه ای بود. و شاید تنها پیکانی بود توی مسجدسلیمان که رنگش اینقدر تاریک و مرده بود.دو سه بار با پیکانش تا دو راهی تلخاب ، ساختمانهای هوانیروز رفته بودم. می گفت، برایش اخطاریه آمده که بنگله ی تلخاب را هر چه زودترخالی کند.و دنبال خانه می گشت. با آن همه مرارت و دست تنگی، خانه ای پشت دبیرستان صنعتی ارتش، نزدیک ترنینگ،(training) اجاره کرده بود.که جای دنج و خلوتی بود در کناره های درّه ای. و اینکه هر وقت مرا می دید ، می گفت:«در تدارک رفتن هستم.»و من حس می کردم، از ته دل نمی گوید. مگر ممکن است برود.و به یاد گفته ی شاملو« من چراغم در این خانه می سوزد.»، به او می گفتم :«اگر بروی، آنوقت فکر کنم تمام کاراکترهای کتاب لالی ، از توی کتاب بیایند بیرون و تکفیرت کنند.که گفته بود:«من عمری است که دارم تکفیر می شوم.» و رفته بود. بی سر و صدا. من نفهمیدم. و انگار هیچکس دیگر هم نفهمید که کی رفت و به کجا رفت. فقط گاهی وقت ها ، پیکان سورمه ای اش را می دیدم که راننده اش عوض شده بود و می آمد آنجا مسافر بزند.و به قول آن راننده که جوانی بیست و چهار پنج ساله بود ، می گفت:«شانس مرا ببینید! دیگه هیچکس سوار این ماشین نمی شه!»
و ندیدن حیدری با پیکانش، برای مدت ها سؤالی بود که انگار همه از خود می کردند: «کجا رفت؟»
حتی به یاد دارم پیرزنهای سیاهپوشی را که می خواستند به قبرستان نفتَک بروند، از راننده مرتب سؤال می کردند:«پس این ماشین ، خُب اول انگار یه راننده ی دیگه ای داشت! او کجا رفت؟»
و راننده از روی غیظ گفته بود:«شما چکار راننده ش دارید! تا به حال هزار نفر این سؤال را از من پرسیده! من چه می دونم چی شد، کجا رفت، مُرد. کُشتنش.»
و پیرزنها ، با ناباوری گفته بودند:«زبونته گاز بگیر، پس چطور دلت می یاد!»
و یکی از آنها که ول کن نبود، پرسیده بود:«نه ، جون خودت راستشه بگو، چه بلایی سرش اومد!»
Barnarps G 31
553 16 jonkoping/ Sweden
Telefax: 0046(0)36 710999
Mobil : +46 70 4926924
Arash Tryck
Vatu G13 172 23 Sundbyberg KITAB - I- ARZAN
Sweden
Telefax:+46 8 294150
آثار منتشر شده ی بهرام حیدری در خارج از کشور
1-کوه ساکن اجساد، رود جاری انسان ( شش داستان - انتشارات افسانه- سوئد،1996)
2- عقرب ها ،آهوها، عقاب ها (داستان بلند- انتشارات افسانه- سوئد،1996)
3- علف که نمی شکند ( چهار داستان- انتشارات افسانه - سوئد ، 1997)
4- منزلگاه بادهای سرخ (یک داستان بلند - انتشارات افسانه - سوئد ،1997)
5- تغییر (یک داستان بلند - انتشارات کتاب ارزان و انتشارات آرش - سوئد ،1998)
6 - دره های سایه گرفته ی روح ( دو داستان - انتشارات افسانه - سوئد ،1998)
7 - بُنه گچ ( چهار داستان - انتشارات کتاب ارزان و انتشارات آرش - سوئد ، 1999)
8 - آب و آبرو (داستان بلند - انتشارات کتاب ارزان و انتشارات آرش - سوئد ،1999)
9- تله ، تیغ ، تیهو ( هفت داستان - انتشارات کتاب ارزان و انتشارات آرش - سوئد ، 1999)
10- عمارت ( داستان بلند - انتشارات ارزان - سوئد ، 2000)
11- باران و ابرهای وجود
12 - تخم مرغ ها
13 - سِپلشت
14 - طَبَق
15 - بچه ها
16- سرودها – داستان کوتاه
۱۷ - همیشگی به سر منزل نرسید. ( داستان بلند - انتشارات گردون آلمان - ۲۰۱۰ )
نگاهی به کتاب « عقرب ها را زنده بگیر» از قباد آذرآیین
شخصیت های داستانی قباد آذرآیین، بیشتر آدم های رنجور و شکست خورده ای هستند که دوست دارند سر پای خودشان بایستند. اما هر لحظه خطر سقوط آنها را تهدید می کند. آدم هایی که مرگ و زنده بودنشان تصادفی است. امنیت و آسایش برای آنها، مفهوم خود را از دست داده است. و اگر آرامش خاطری هست، در کنار هم بودن و لحظاتی که با هم هستند، تجلی می یابد. به تصادف زنده ام/ اگر بخت از من روی برگرداند/ از کف رفته ام/ (شعرِ دوران تیره ،برتولت برشت) در کتاب « عقرب ها را زنده بگیر» ، راوی خاطراتی را از سر می تکاند که بنظر می رسد هیچکدام به همدیگر ربطی ندارد.و اگر هم ربطی پیدا می کند، حلقه های زنجیری که آنها را به هم وصل می کند،از هم گسسته است. و به تعبیری پیوستگی این خاطرات اپیزودیک که باید بارِ یک رمان را بر دوش بکشند، کمرنگ است. هر چند از منظری دیگر، باز آفرینی شهری را رقم می زند که در انتهای داستان، مانند شهری وهمی جلوه گر می شود. شهری قانون زده؛ و آدم هایی که انگار همه مرده اند. شاید بتوان گفت ، آذرآیین ، مانند بسیاری از نویسندگان تاثیر گذار ، به جهان داستانی خوان رولفو، در کتاب پدرو پارامو، از نظر به وجود آوردن شهری پر از صدا و تصویر و مرگ ، به جهان داستانی اشتین بک و کالدول، در به وجود آوردن شکلی از داستان های بهم پیوسته؛ در باز آفرینی درونمایه های ذهنی نویسندگان هم نسلش، مانند علی اشرف درویشیان در کتاب آبشوران و به وجود آوردن فُرمی اپیزودیک و مستقل و در عین حال بهم پیوسته، مانند عزاداران بَیَلِ غلامحسین ساعدی، عنایت داشته است.اما آنچه که درونمایه های داستانی آذرآیین را بر می تابد، فقر و ذهنیتی مرگ اندیش است که بر تمام آثارش سایه انداخته است.روز مرگی آدم ها ، آدم هایی که هر لحظه در برزخ نگاه همدیگر، رنگ می بازند.و لحظه ای دیگر ، در برزخ و استحاله ی روحی همدیگر، معنا می یابند. مرگ هایی ارزان، به همان ارزانی سگ هایی که با آنها دمخورند.فقری از درون و فقری از برون، و دلهره واندوهی که با این فقر می آید. اینها ؛ این بُرش های کوتاه از زندگی آدم هایی که انگار همه در جهنم خاطره انگیزی به نام مظلوم آباد زندگی می کنند؛ جهنمی که آماجش کودکان پیر شده ای است که تبدیل به خاطره شده اند، همه طیف های گسترده ای از ذهنیت و دغدغه های آذرآیین است. در اپیزود اولیه داستان ، راوی فضایی ملودرام و طنز آمیزی را از یک مراسم عروسی به تصویر می کشد. در اپیزود دوم ، خاطره ی خود را با عمق و فضایی فانتاستیک در تنها مینی بوس محله شان، بازگو می کند.در اپیزود سوم که نام داستان از آن بر گرفته شده است، ماجرای مرگ مرتضی و فروش عقرب های زنده را به شخصی به نام «بی دا» نشان می دهد.در اپیزود چهارم ، داستانِ مرگ قپونی را که از زور گرسنگی غذایش را از توی آشغالدونی ها پیدا می کند، شرح می دهد. و همین طور، این توالی اپیزودها که بیان خاطرات و باز آفرینی شهری است که راوی روزی در آن زندگی می کرده است، به داستان، حال و هوایی غریب و نوستالوژیک می بخشد. راوی بعد از این همه سال دارد به شهر زادگاهش بر می گردد. شهری که خاطرات کودکی اش در آن شکل گرفته است. به دنبال فلو و مرتضی و قپونی می گردد.به دنبال آن شب ها ، و آن فیلم های وسترن آمریکایی که به صورت ممنوع و بدون بلیت داخل می رفتند.به دنبال آن صداها، آن قبرها. اما شهر، دیگر آن شهر نیست. و آدم ها دیگر آن آدم ها نیستند.شهر ، شهری وهمی است که با خاطراتش زندگی می کند. آذرآیین ، در کتاب « عقرب ها را زنده بگیر » ، به نوعی فضای تصویری سینمایی دست می یابد که با کارهای دیگرش کاملا متفاوت است. برخی از اپیزودهای کتاب به صورت مستقل ، می توانند داستانی ناب و تأثیر گذار باشد.( اپیزودهای سوم و دوازدهم از فصل میانه، فوق العاده است.)داستانِ « عقرب ها را زنده بگیر» ، علیرغم اسمش که می توانست بهتر از این باشد ، تصویر عریان کودکی های گمشده ی راوی است که از ورای دیالوگ هایی زنده ، با زبان و لهجه های بومی جنوبی، به تصویر کشیده شده است. بازگویی قسمتی از شعر پاپلو نرودا،( چرا با هم نمردیم؟/ من و کودکی هایم !) که در پرولوگ اول کتاب می آید ؛ تعبیری است از دنیای کودکی های گمشده ی راوی که در خاطراتی نوستالوژیک تجلی می یابد. آذرآیین نویسنده ای مرگ اندیش است. کمتر داستانی را می توان از او خواند که با مرگ و عزا در ارتباط نباشد.او در شهری پا گرفت و رشد کرد که مرگ اندیشی کم کم جزء خصوصیات ذاتی بسیاری از آدم های آنجا شد. اما آنچه که نوشته های او را جلوه ای تازه می بخشد ، سادگی و صداقتی است که با خود و خواننده اش دارد .زبان او ، زبان بومی جنوب است با لعابی از اضطراب و دل شوریدگی که به فُرمی ماندگار در کارهایش بدل شده است. داستان عقرب ها را زنده بگیر در کلّیت خود ، آدم های وامانده و فقر زده ای را نشان می دهد که گویی در لبه ی پرتگاهی زندگی می کنند و هر روز از آن پرتگاه به درون درّه سقوط می کنند. اما هرگز نمی میرند و دوباره به محلِ پرتگاهشان باز می گردند. آدم های آذرآیین ، به مرگ و انسانی که به مرگ خو گرفته است ، می خندند. خنده ی آنها تسکینی است بر زخم های التیام نایافته اشان.
فلو می رود طرف تابوت.می ایستد، پاهاش را از هم باز می کند، هفت تیرهاش را از زیر کش تنبانش می کشد بیرون و رو به تابوت قپونی نشانه می رود:
ــ ه...ه...هنزاب !
با چشم های خیس اشک می خندیم.( ص 32 کتاب )
در بخش فرجام داستان ، که از زبان راوی دوم ، همسر راویِ اول بازگو می شود ؛ و شاید بتوان گفت مهمترین قسمت و نقطه ی تعلیق داستان به آن بر می گردد، شیوه ی بازگویی روایت ، تصنعی و سرد و بیروح است. انگار این زن ؛ (راوی) ، همسر صفر نیست. و خیلی راحت و بی تفاوت از مرگ شوهرش صحبت می کند. بهر حال ، هر داستان ، باید به طریقی به پایان برسد. پایان هر داستان، شروعی دیگرگون، در ذهن خواننده است.«عقرب ها را زنده بگیر»، با همه ی نگاهها و تاملات نقادانه ای که درباره ی آن خواهد شد؛ در خاطرمان خواهد ماند. بیشتر از آن چیزی که باورهای مان به ما می گویند.
تیرماه 1390ـ داریوش احمدی
ترانه های انسانها / ناظم حکمت
ترانه های انسانها از خود آنان زیباترند
از خود آنان امیدوارتر
از خود آنان غمگین تر
و عمرشان بیشتر
بیشتر از انسانها به ترانه هایشان عشق ورزیدم.
بی انسان زیستم ،
بی ترانه هرگز.
به عشقم خیانت کردم ،
به ترانه اش هرگز.
و ترانه ها هرگز بمن خیانت نکردند.
ترانه ها را به هر زبانی که خوانده شد فهمیدم.
در این دنیا آنچه خوردم و نوشیدم،
آنچه گشتم و جستم ،
آنچه دیدم و شنیدم،
آنچه لمس کردم و فهمیدم،
هیچکدام و هیچکدام
مرا بقدر ترانه ها خوشبخت نکرد.
بهرام حیدری و داستان گاگریوش / داریوش احمدی
بهرام حیدری با همان سه کتابی که در ایران چاپ کرد ، خود را به عنوان نویسنده ای اقلیم گرا ، صاحب سبک و زبانی منحصر به فرد ، مطرح نمود.زبانی تقلید ناپذیر و صعب ، همچون کوره راههای روستایی داستان هایش ، با استعانتی سینمایی ، که حس را در تصویر منعکس می کند .
حیدری با داستان های کوتاه ِ نمونه ای که نوشت ، بخصوص داستان های «پیرمرد» و «گا گریو» ، که شخصیت های تک محوری دارند ، نگاهی اَبزِرد «absurd» و تراژیک گونه را به نمایش می گذارد . هر چند این نگاه در زوایا پنهان مانده است ، اما سایه روشن های آن ، کاملا مشهود است و حس را در تصویری توامان با فقرو درماندگی نشان می دهد . فقری که با حسرت و خاطراتی نوستالوژیک می آید. و ما را به سوی غمی ناشناخته می کشاند.مثلا روز مرگی آدم های کتاب «لالی» ، رنجی تنیده شده از این فقر و ادبار است که جسم وجانشان را هر روز و هر ساعت ، می فرساید . یکی از نمونه های بارز این نگاه ، در داستان گاگریو ، کاملا متمایز است .
گا گریو ، سرود عزا و دلتنگی است . دلتنگی برای آنهایی که از این جهان رفته اند . سرودی است برای سبک شدن و تسکین روح زخم خورده ی مادرانی که بیشتر عزیزانشان را از دست داده اند . و به گونه ای ، نوعی پیش نیاز ـ دلتنگی بعد از مرگ ـ برای رسیدن به آرامش است ،که در تبلور مویه ها و سوگواری برای عزیزان از دست رفته تجلی می یابد . داستانی با تکنیکی ناب ، و زبانی سرشار از عواطف و رنجی که حدیث نفس پیرزنی به نام خاور می شود . واگویه ای است از روحی نفیس که پیرزن را به خلجان می کشاند.داستان ، بافتی نمایشی دارد. از آن گونه که گویی سکانسی است از یک فیلم چند دقیقه ای از زندگی پیرزن ، که بیشتر افراد خانواده و فامیلش را از دست داده است . و حالا که می خواهد نخ بریسد ، آن آرامش همیشگی را ندارد . دلش جا نمی گیرد. آن فکرها دوباره به سراغش آمده اند . آن خاطرات و آن عزیزان از دست رفته . به یاد شوهرش می افتد. تصمیم می گیرد غمی که سالها روی دلش را گرفته، از دل بزداید . غمی که حالا چون زخمی سر باز کرده است و جانش را می گدازد .تصمیم می گیرد گاگریو کند.گاگریو او بخاطر جوانمرگی و مفاجات ناباورانه ی آنهایی است که تنهایش گذاشته اند. او با یاد وافتخار مرده هایش و خاطراتی که با آنها داشته است زندگی می کند . گاگریو ، در بختیاری ، به مفهوم گفتن و گریستن ، واگویه ای است که مانند زمزمه و غُرغُر به خود و به زمانه شروع می شود . آرام آرام شکل می گیرد . تا جایی که صدا و آهنگ کلمات ، مفهوم و شدت درد و عمق فاجعه را نشان دهند . و در نهایت گریه ای از اعماق وجود .
از داغ خدا و کردار زمونه ،
پیراهن سیاه پوشم برا نشونه.
بیت های محلی که حیدری از آن ها سود می جوید ، در حقیقت بار داستان را به دوش می کشند و سمت و سوی داستان و ذهنیت پیرزن را نشان می دهند و هر کدام یاد آور داغی است که او را به گاگریو می کشاند.
ای جوون وقتت نبود کارد بخوره دات
کی نهاد سنگ بلند به قد و بالات .
غم تو یه روزه نیس که من به دل نگیرم
غم صد ساله ت کرده کور و پیرم .
مرده های پیرزن که همه تبدیل به خاطره شده اند ، گویی به روح این کلمات چسبیده اند ودر اندوه آنها زندگی می کنند . به یاد شوهرش ، مراد می افتد . به یاد خاطرات پنجاه سال زندگی با او . به یاد آن عشق ها و مرارت ها . به یاد محبت هایی که از او می دید . و اینکه هرگز شوهرش به او « تو » ، نگفته بود و او هم هیچ وقت سر توی صورت او بلند نکرده بود . و زمانی چقدر اسم و رسم دار و مالدار بوده است و آخر عمری که مال و اعتبارش رفت ، چگونه خوار و زار و بدبخت شد . به یاد مرگ پسرش می افتد . به یاد برادرش . به یاد داماد و دخترش ، و اذیت و آزاری که از آن ها دیده بود .
دردِ دلو به سنگ بگُم ، سنگ اگروسه .
اگه به دار بگُم ، بی تش اسوسه .
او که حالا از دست این زندگی و قساوت آدم های خودی، بخصوص داماد و دخترش، به ستوه آمده است ، دیگر دوست ندارد زندگی کند . دوست دارد بمیرد و برود پیش مراد . به قول راوی ، آن دنیا برای او بمثابه ی جهان برین و نزد خدا رفتن است . از خود بی خود می شود . به حالت نزع می افتد . و آن وقت است که همسایه ها به سراغش می آیند تا او را آرام کنند .
شاید بتوان گفت که گاگریو یا گریوه موته در نزد اقوام لر و بختیاری ، انباشتگی مرگ و سوگ عزیزانی است که رفته اند اما همچنان در ذهن و جان مادرانشان زندگی می کنند . داستان گاگریو حیدری ، نمایشی است از فرهنگ توانمند قومی بختیاری . آن کس که با این فرهنگ زیسته باشد ، نمی تواند با آن دُمدال های حزین ، هم آوا نگردد. نمی تواند ذره ای از اصالت و سایه روشن های ذهن خود را در آن نیابد و در آن مستحیل نگردد. گاگریو ، داستانی تصویری است. تصویر مسخ شده ی انسانی دردمند، که ما را به ژرفای وجدان بشری سوق می دهد. تصویری از نابسامانیها، عشق ها ، و دلتنگی ها . تصویری از تنهایی و مرگی که در خاطرات و یادهایمان می ماند.تا آخر عمر با ما می پاید . بر وجدان مان سنگینی خواهد کرد و چون داغی بر پیکر واقعیت اخلاقی و اجتماعی موجود نقش خواهد بست .
داریوش احمدی
نگاهی به جهان داستانی بهرام حیدری / داریوش احمدی
بدون شک ، بهرام حیدری را باید یکی از معدود نویسندگان آوانگارد در زمینه ادبیات روستایی – اقلیمی ایران بحساب آورد . یکی از نسل کمیاب و گم شده ، که همواره ناشناس و گمنام باقی ماند و به خاطر خاستگاه طبقاتی و ذهنیت خاص و بی پروایِ خویش که خیلی ها را خوش نمی آمد نتوانست در اذهان و قلوب بسیاری از روشنفکران آن زمان ، راهی بیابد . حتی در زمانیکه کتاب (( لالی)) وی بهمراه کتاب (( نان و گل )) نسیم خاکسار بعنوان بهترین مجموعه داستانهای سال 58 شناخته شدند ، او هنوز گمنام بود و شاید جامعه ادبی آنزمان ، بخاطر نثر و فضاهای داستانی اش ، نتوانست او را تاب بیاورد. و به خاطر بسپارد . حتی دریغ از یک مصاحبه ی کوچک ! دریغ از یک ارزیابی ولو شتابزده از نویسنده ای که بسیاری از سالهای عمر خود را به عنوان سرباز سپاهی دانش و معلم در روستاهای فراموش شده ی جنوب سپری کرد و بعد از انقلاب فرهنگی و پاکسازی در آموزش و پرورش و باقی قضایا برای امرار معاش ، جلای وطن کرد ، بطوریکه بعد از مدتی نزدیک به بیست و یک سال ، هنوز این احساس نوستالوژیک همواره با او در میان کوهها و تپه ماهورهای شهر زادگاهش زبانه می کشد. بهرام حیدری ، بطور رسمی با کتاب « به خدا که می کُشم هر کس که کُشتم » که در سال 1356 چاپ شد، پابه عرصه ی ادبی ایران گذاشت . در سال 58 (( کتاب زنده پاها و مرده پاها )) و درهمان سال مجموعه داستانهای کوتاه « لالی » را به چاپ سپرد هر چند او پیشترها، نزدیک به بیست سال ، در نشریات وزین ادبی آن زمان بسیاری از داستانهایش را چاپ کرده بود اما هرگز خیلی از آنها در کتابی نیامد وبه روایت بسیاری از نزدیکانش ، او کتاب های دیگری به نام « شناسنامه ی باطل شده » و « شیر شتر، خون کفتار» داشته است که در حمله ساواک به خانه اش ، مفقود و ازبین رفته است . کتاب به خدا که می کشم .... به غیر از خودش، دو داستان دیگر بنام « چل پلکان » و « کباب » را دربرمیگرد. داستانهای بخدا که می کشم ... و چل پلکان ، هرکدام داستانهایی پنجاه صفحه ای هستند با اکسیون قوی و پر سو ناژهایی بی نظیر. داستانها روایت و باز آفرینی تاریخ گذشته ی خان های بختیاری و روستائیان و بخصوص آدم های زیر دستِ آنها، رعیتها می باشد . باز آفرینی اعتبار و عظمت و اضمحلال و فرو پاشیدگی قوم بختیاری می باشد که با تر دستی و مهارت خ اصی به رشته ی تحریر کشیده شده است . بازگویی داستان به خدا که می کشم .... از زبان شخصی بنام کدخدا علی عسکر ، که در آخر های داستان برای آقای مرادی ، معلم سپاهی دانش روایت می کند ، از بیتهایی محلی و عامیانه نضج می گیرد :
به خدا که من گفتم محمود به پُشتم
به خدا که می کُشم هر کس که گُشتم
(( داستان شرحی است هملت گونه از سردرگمی الله قلی در فاصله ی بدگمانی تا مطمئن شدن و بالاخره ندامت))1 چنانکه در مقدمه ی کتاب prologue که از مکبث و اتللوی شکسپیر گرفته و تلخیص شده است ، خبر از واقعه ای فجیع و جانگداز می دهد .
* (( آه ای نفس مشکبوی که می توان عدالت را به درهم شکستن شمشیر خود وا داری! .... آری ، خواهمت کشت و آنگاه دوستت خواهم داشت .... و این هم بوسه آخرین !))*
سالها قبل ، آدم های محمود خان و آتن بر ،دایی الله قلی ، در ییلاق با هم زد و خورد می کنند و محمود خان تیر می خورد و کشته می شود . در آن زمان الله قلی کودکی خردسال بود بعد از مدت ها، هنگامیکه آب ها از آسیاب می افتد و صلح و صفا برقرار میشود یک روز داود خان ، برادر محمود خان ، آتن بر و زنش را به مهمانی دعوت می کند . در آن مهمانی ، آتن بر بدست افراد داود خان کشته میشود . بعدها داود خان با زنِ تن بر ازدواج می کند و الله قلی را بزرگ می کند . بعد از سالها ، الله قلی که حالا برای خودش جوان ورزیده و کار آزموده ای شده است ، در هنگام بازگشت از شکار ، از کنار روستایی می گذرد . او از زبان شخصی بنام آیوسف که درحال بریدن سر یک گاو می باشد داستانی را می شنود که به زندگی او و دایی اش ارتباط پیدا می کند . در آنجا الله قلی به راز قتل دایی خود پی می برد و به کلی دگرگون میشود . « به الله قلی گفت : خون دیدی چه کرد؟ » خندان گفت : این خون که از این گاو اومد میدونی مثل چه بود ؟ مثل وقتی بود که (( داود خان )) سر آتن بر رو برید همینجور خون ازش میومد )) ( به خدا که می کشم ... ص13 )
« چیزی های شگفتی در سر دارم که به دستم راه خواهد یافت و باید پِیش از آنکه بدان بیندیشند ، اجرایشان کنم .از این لحظه همه نوزادان دلم به نوزادان دستم بدل خواهند شد »
و الله قلی با هیجان پرسید کدوم تن بر ؟ وقتی پرسیده بود چه جور و حالا که پرسید کدوم تن بر ؟ از خود تعجب کرد که چطور حرکات عجیب نکرده . چطور فریاد و زاری نکرده . انگار خود او نبود که درخود فریاد زد : انگار اشخاصی شیون کنان در او گفته بودند . مگر نه این بود که تن بر اسم دایی او بود و الله قلی وقتی بچه بود دیگر ندیدش و برایش تعریف کرده بودندکه مهمان داود خان که بوده در شکار از کوه پرت شده مرده؟ )) (به خدا که می کشم ... ص14 )
روز انتقام ، هنگامیکه الله قلی و داود خان با هم به شکار می روند ، در میان کوهها ، الله قلی در حالتی میان شک و تردید و سوء ظن ، در حالیکه احساس پشیمانی بخاطر کار انجام نشده تمام وجودش را دربرگرفته است ، از پشت به داودخان شلیک می کند .داود خان ، قوی هیکل و پر زور در حالت نامتعادل ، او را با قمه می زند و هردو جان می سپارند .
« اشکم روان می گردد ، ولی اشکی است که از دل سنگم فرو می ریزد . اندوه من جوهر آسمانی دارد . ضربتش بر همان که بدو دل بسته است می رسد .»
« داود خان گفت : های خدا ! ... های لقمه حرام ! منو از پشت میزنی ها ! قدرت صدای خان چنان بود که الله قلی دید چیزی بزرگتر از مرگ با این صدا بر او فشار می آورد . از ترس و از خجالت و مخصوصاً پشیمانی و از خیلی چیزهای دیگر بود که که زاری کنان گفت : من دست خودم نبود . گفتم طعنه میزنن بم .» ( بخدا که می کشم ... ص 42 )
ستارگان ! اخگرهای خود را پنهان دارید و بر هوس های تیره و ژرف من پرتو میفکنید ! چشم در برابر دست ، بسته باد و با اینهمه آنچه پس از وقوع ، دیده ، یارای دیدنش را ندارد ، مجرا باد !
داستان چل پلکان ، جنگی است ناخواسته که بین نصرالله خان ، باج بگیری که وابسته به شیخ خزعل می باشد و اسدالله خان ، خانی که مورد احترام و منزلت مردم می باشد ، بوجود می آید . جدالی است بسیار مهیج و تکان دهنده و درکلیت خود نبردی است بین عظمت و اقتدار یک ایل که زیر بار ننگ و زور نمی روند ودرنهایت مرگ را گردن می گذارند . حیدری در داستان ((زنده پاها و مرده پاها )) ، همواره ظلم و استبداد خوانین را سرلوحه کارش قرار میدهد . همیشه دربرابر خانهای مستبد و مزدور کسانی قرار دارند که می خواهند بطریقی با آنها در بیفتند . در همین داستان ، خان مستبد ، عباسقلی کارگر روستایی را وادار میکند که حیوانهای او را چندین ماه نگهداری کند . عباسقلی که از ترس خان نمی تواند از این کار سرپیچی کند ، مجبور می شود به این کار تن دهد ، و از زور کار و فشار اقتصادی ، به مرز روان پریشی و دیوانگی می رسد تا جایی که در انتهای داستان ، هنگامیکه رو در روی خان قرار میگیرد ، حرفهایی را به خان می زند که خان مجبور میشود او را شکنجه و زندانی کند و درنهایت ، خان ، تسلیم دیوانگی او می شود . در داستان زیبای « آزمایش » ، نادعلی ، که آدم مفلس وبیچاره ای است ، به تحریک دیگران ، دیگرانی که حتی از اسم خان وحشت دارند ، به منظور خراب کردن وجهه و اقتدار خان ، با آنها شرطی می بندد که توی صورت خان بایستد و با بیتهایی محلی ، در حال شوخی و مزاح ، او را ریشخند کند . نادعلی این کار را با تمام مجازاتی که درانتظارش است انجام می دهد و شرط را می برد . کتاب لالی ، حکایت روز مرگی و اضمحلال آدم هایی است که گویی در ظلمانی ترین قسمت دنیا زندگی می کنند . دنیای لالی ، در حقیقت آن یوکنا پا تا فایِ زاده ی ذهن فاکنر نیست ، دنیایی است زنده که هر لحظه به زوال و فراموشی می گراید . لالی ، محصول فقر و درماندگی آدم هایی است که به مرگ و جنون میرسند . محصول حسرت و اعتبار گذشته و عرق ریزی روح و جسم انسانی است که با حوصله بسیار زیاد ، دنیای زیست مرگی آنها را به تصویر می کشد . آدم هایی که آرزوها و خواسته هایشان آنچنان کوچک و پیش وپا افتاده است که هیچ حسی را بر نمی انگیزند . اما وقتی خود را در به دست آوردن کوچکترین حق طبیعی زندگی ، ناتوان و محروم می بینند ، لب به کفر می گشایند .کُفر واژه ای است که در داستانهای حیدری جایگاه ویژه ای دارد . او همیشه شخصیت هایش را به سمت کفر گویی سوق میدهد . « اما اگر فاکنر زوال جنوب را از منظری دینی می نگرد و بر نقض پیمان انسان با خدا دریغ می ورزد که جنوبیان را به لعن و نفرین ابدی دچار میکند ، حیدری از منظری کاملاً دین ناخواهانه به شرح زوال عشایر خود می پردازد و فقر و تیره روزی آنها را ، نشانه ای از بیهودگی اعتقاد به جهان برین در نظر میگیرد . و ساده دلانه کفر گویی عشایر و روستاییان را در مقابل مصائب و سختی های زندگی ، نشانه نوعی درک پیش علمی می داند که ممکن است آنها را به سطحی از آگاهی برساند تا براثرآن علیه وضع موجود خود بشورند.» در داستانهای او کفر و بیزاری جستن از خدا ، نشانه نارضایتی و روز مَرِگی آنها و درعین حال ، تسکینی است برای دردهای التیام نایافته اشان . کفر نشانه ی نا سپاسی آنها از ذات خداوند نیست ، بلکه عادتی است که گویی درهنگام قهر و غضب ، به آنها آرامش می دهد .
آنها آدم هایی هستند که باید میان کوه ، و کمر ، با گاو و گوسفندهایشان ، یک جا زندگی کنند . و با مار و عقربهایی که همیشه در کمین آنهاست ، دمخور باشند .آنها که گرمای هذیانی بالای پنجاه درجه از جسم و جانشان می کاهد و وزش یک نسیم ، ولو کوتاه، برایشان موهبتی است آسمانی ، همان قدر خان را که مظهر قدرت و شقاوت و زورگویی می باشد دربدبختی خود دخیل می دانند ، خدا را هم، در سرنوشت و بدبختی خود دخیل می دانند . اما راه به جایی نمی برند . در حقیقت کفر گویی آنها ، آنی و لحظه ای است . اگر در یک لحظه کفر می گویند در لحظه دیگر از همان خدا و امامزاده استمداد می جویند .
اگرجوانترها کفر می گویند ، استغفرالله را ، پیر مردها برزبان می آورند . و آنهایی که از خدا استمداد می جویند ، استمدادشان ملتمسانه نیست . استمداد آنها قهر آمیز و از روی ناچاری می باشد .
(( گل محمد با صدای مهیب و خشم و نفرت گفت : های بابا زاهد ! خاب ! برو! تو ، پیری ؟ برو اونطرف اقلاً که گاو ، که سه پایه ، چشم خود تو در نیاره ! برو ... پیر! برو ، خدا ! .... )) ( لالی ، ص 152 )
اولین داستان کتاب لالی ، ((ناهار فردا کباب است)) ،برشی است از یک روز زندگی طبیعی ومشقت بار خانواده ای در سالهای 55که بوسیله مستمری ناچیز بیمه امرار معاش میکنند و فشار مالی و فقر آنچنان بر آنها وارد می شود که خوردن گوشت ،آن هم ماه تا ماه برایشان رویایی می شود دور و دست نیافتنی که درخواب هایشان به صورت کابوس تحقق می یابد ،در داستان ((حسین سلیمانی))، حیدری سرگذشت دردناک و رقت بار دوران کودکی دانش آموزی را از زبان خوش به تصویرمی کشد ،هر چند داستان زندگی حسین ، شاید برای خیلی ها غیرواقعی و ناملمو س جلوه کند ، اما حیدری از آن یک تمثیل می سازد.یک تمثیل کلی از زندگی تمام ملت،که به درون دره پرتاب می شوند.طرح داستان،بسیار ساده است و حیدری با شیوه فلش بک،داستان را به جلو می راند.هر چند داستان، در قسمت های پایانی،شعارگونه می شود،اما به دل می نشیند.راوی کتاب لالی،در بیشتر داستانهایی که در زمینه ی شغلی اش، معلمی وکلاس درس نوشته است،به رابطه ی بین معلم وشاگرد اهمیت زیادی می دهد. در داستان « غیر منتظره» از بر پا کردن بچه ها ناراحت می شود. و در همین داستان است که خودش،بصورت عینی تر، در سیمای آقای مرادی تجلی می کند.غیر منتظره،کشمکش درونی مرادی است با خلقیات عنان گسسته اش.در برابر فقر عریان که قرار میگیرد،تحملش را از دست می دهد و خود را محکوم شده می بیند و احساس می کند که دارد به این بچه ها ظلم می کند غیر منتظره،بی آنکه طرح مشخص وجا نداری داشته باشد، خوب نوشته شده است و در حقیقت، دست آویزی است برای گفتن حرف های خصوصی تر راوی « برای پاک کردن آن تابلو روبرو،تابلو پاک کن لازم بود و برای پاک کردن دل خدادادی،شوخی کردن.خدادادی،دم در برای نشستن،دست بلند کرده بود.مرادی به تقلید داش ها،دست ها را به حال هجوم بالا و پایین بر وگفت : نامرد وایسا بینم،ناز می کنی برام ها ...» ( لالی،ص 31 )
« در ظهور آهوها » و « آقای منصوری » در صریح ترین نگاه،بازگو کننده فقر فرهنگی و فساد اخلاقی در نظام منحط آموزشی و زد و بندهای پشت پرده می باشد.داستان « مشغولیات »، فرار از گرمای کشنده و هذیان آور لالی است.وقت کشی آدم هایی است که با قطع روزانه ی برق،راهی به جز سرگرم کردن خود پیدا نمی کنند. آنها بخاطر اینکه فشار گرما و بی برقی را تحمل کنند،تصمیم می گیرند به کرم که شخصیت تییپیک داستان «ناهار فردا کباب است» می باشد،سه کیلو زولبیا بصورت مجانی بدهند.به شرط آنکه کرم همه آنها را توی گرمای پنجاه درجه بخورد.شرط را کرم قبول می کند اما اواسط کار از خوردن باز می ماند وحالش بهم می خورد.با آمدن مجدد برق،شادی به چهره کسانی که بساط شرط بندی را چیده اند،باز می گردد وبه طور ضمنی از گناه کرم که شرط را باخته است، می گذرند. در این میان،آقای نعمتی که تنها کارمند بانک می باشد و بعد از ظهرها،کارهای اضافی بانک را انجام می دهد،همسو با آنها به این ابتذال و بیهودگی تن می دهد.
« جانور بزرگ و ترسناک گرما،انگار مخفی شده به انتظار ایستادن پنکه ها،حمله ور شد. سوزنهایش به تن ها رفت و پنجه هایش گلوها را گرفت طوری که در نیم دقیقه نفس ها سخت بیرون آمد.لبها آویزان شد،تلخی و یاس و پژمردگی به دلها چسبید.»(لالی ص 61 )
در داستان بلند و طولانی «رادیون » ،محکومیت بی حد وحصر آدم هایی را می بینیم که از تمام مواهب و حقوق طبیعی خویش دور مانده اند. با اینحال، آنها، با آنکه می دانند که زندگی اشان به زندگی نمی برد،به همان زندگی که به قول خودشان،زنده ذلیلی است می چسبند و رهایش نمی کنند.آدم هایی که فکر و اندیشه ی نو،برایشان خوب وتعجب برانگیز است.اینکه چرا آنها از این همه نعمت های خدا داده که یکی از آنها رادیو می باشد،محرومند،خود بر ایشان سوال بر انگیز است.با آنکه اندیشه نو که در قالب رادیو برای آنها خود نمایی می کند،برایشان تعجب آور است و آنها را به شرم وا میدارد، ،اما خودشان را بطور پنهان در پناه و آغوش این اندیشه می اندازند.با اینحال وقتیکه در کنار همدیگر هستند،ظاهراً خودشان را از آن دور می گیرند. وبه روی خود نمی آورند.همه شخصیت های داستان رادیون، وکلاً تیپ های حیدری،طبیعت گرای محض می باشند و برای تمام اجزاء طبیعت،حتی برای رادیو،که ساخته ی دست انسان می باشد، احترام قائلند.آنها برای گوساله،مرغ،ماه و سنگ ها و کپرها ی شان،شخصیت قائل می شوند.همه آدم های داستان رادیون،نمی توانند شبی را دور از آبادی خودشان « نُه دره » بگذرانند.آنها حاضر نیستند شبی را در لالی،جایی که بقول خودشان مرکز چاچول بازها و اوباش و گوجه خورهای بی غیرت است به سر برند و از آن جهت وقتیکه خود را حقیر شده و کوچک می شمارند وقتیکه زیر نگاه چاچول بازها خرد و خراب می شوند ، از آنجا می گریزند و به سرزمین و کوه و آبادی خود پناه می برند.تا در آنجا،زیر نور ماه، به حال و روز خود بیندیشند.ریزش باد خنک،بعد از آن گرمای هذیانی،جسم و جانشان را در آغوش بکشد و دور از شهر و شهری،بی توجه به تمام موهبت های شهر و حقوق پایمال شده خویش،راضی و قانع به سر برند و به هیچ چیز و هیچکس فکر نکنند.رادیون، به روایتی جعبه ی جادوی تازه ای است که آنها بدانند که دنیا،فقط لالی نیست. رادیون در عین حال بیانگر احساسات عاطفی و پر شور کسی است که تمام حرف ها و صحبت های شبانه طبیعت تاریک و سهمناک نه دره را تجریه کرده است.در این قصه حیدری مانند ضبط صوت عمل می کند و گاه که احتیاج به شرح و تفسیر داشته باشد،آن را خاموش می کند وعلت را شرح می دهد.« تحمل ناپذیر » و « گل محمد » بر مبنای دیالوگ های بسیار قوی و زنده نوشته شده است.اصولاً سنگ بنای جهان داستانی حیدری، بیشتر دیالوگ و تک گفتارهای درونی interior monologue می باشد. در قصه تحمل ناپذیر،گل محمد،پیرمردی که آقای مرادی،معلم مدرسه به او عشق می ورزد،جالب ترین و در عین حال،با وقارترین شخصیت کتاب لالی،تنها گوساله اش را که از پرتگاهی به پایین سقوط می کند، از دست می دهد.او پیرمردی دلشکسته است که نه فرزندی دارد و نه مال و منالی.او بیشتر دلشکسته و مغموم روزگار و اعتبار از دست رفته ی خویش است. هرگز کفر نمی گوید و تنها کسی است که احساسات خالص روحانی دارد.هنگامیکه گوساله اش در معرض خطر قرار می گیرد،دست به دامان امامزاده ای می شود،(پیر بابازاهد) که در کنار پرتگاه قرار دارد.او،آدم های روستا، همگی از امامزاده استمداد می جویند.اما در نهایت،امامزاده کاری انجام نمی دهد و گوساله با شدت به پایین سقوط می کند. و گل محمد که هرگز لبش به کفر باز نشده است،کفر می گوید.
« گل محمد بلند شده بود.گیج، آنطور که می رساند به هوش خودش نیست،رفت بالاتر و باز نشست.ذهنش، فراری و خرد و خسته و نفرت زده بود.افتادن و سریدن گاو،مثل یک شوخی،یک بازی،به نظرش رسید.مثل چیزی نامربوط به او ناگهان به شدت،حقیقت به ذهنش داخل شد..»( لالی/ص 153 )
حیدری،مانند شمیم بهار « تکرار شخصیت ها در موقعیت های ذهنی متفاوت را نیز سر لوحه جهان داستانی اش قرار می دهد.این تکرار از نظر زمانی و جایگاه تاریخی اهمیت پیدا نمی کند،بلکه به واسطه تسلسل نام برده و تکمیل آدم ها از زاویه های متفاوت شکل می گیرد.»3
حیدری، بیشتر نویسنده ای است ناحیه گرا که به یاری دیالوگ و شرح حوادث از زبان کاراکترهایش،داستان را می سازد.او بر خلاف بسیاری از نویسندگان هم نسلش،که برای نوشتن داستان مراحلی را قائل می شوند، به اینگونه مراحل هیچگونه پای بندی نشان نمی دهد. همچنانکه در داستانهای او عکاسی آدم ها و طبیعت و فضای ناتورالیسمی حرف اول را می زند.اما گاهی وقت ها،نثر او ،مانند فضاهای داستانی اش،عصبی و ناهموار و پر سنگلاخ می باشد.اما در عوض شخصیت ها آنقدر ساده و بی غل وغش هستند که خواننده را به تهییج وا دارند.شخصیت های لالی،نه آرزوها و عشق های بزرگی دارند و نه افکار و اندیشه های پیچیده و نه قلوب سنگ شده و بیرحم.آنها ساده اند و بی ریا وحتی در عین کلاش وقالتاق بودن،زود لو می روند.آدم هایی که مثلاً مردن مرغ از جسم و روحشان می کاهد و برایش عزا می گیرند.بیکاری و گپ زدن و چای خوردن های مداوم و از شهری ها سخن گفتن،سینه کش دیوار نشستن و روی خاک،با چوب کبریت خط کشیدن،ویا گوش دادن به بیت های شاهنامه،کاری است که در تداوم و پیوستگی زندگی اشان ادامه می یابد. حیدری و ساعدی،از نخستین نویسندگانی هستند که فرم داستانهای کوتاه بهم پیوسته را برای اولین بار در ادبیات ایران رواج دادند.غلامحسین ساعدی،با کتاب های عزاداران بیل و ترس ولرز،در حقیقت نوعی از رمان مدرن را که از داستانهای کوتاه بهم پیوسته مستقل تشکیل می شدند،بوجود آورد.آنها داستانهای مستقلی هستند که شخصیت هایشان در داستانهای بعدی ظاهر می شوند.هر چند نمونه ی این کارها در ادبیات غرب،بسیار گسترده و چشمگیر می باشد،اما بانیان این نوع نوشتن بخصوص در ادبیات روستایی ایران را باید مرهون کارهای ساعدی و حیدری دانست. در ادبیات غرب،بخصوص در فرانسه،بالزاک،نخستین کسی بود که شکلی از رومانهای به هم پیوسته را تحت نام کمدی انسانی بوجود آورد.و بعد از آن امیل زولا،با انتشار رومانهایی تحت نام خاندان روگن ماکار،آنرا به کمال رساند.در آمریکا،فاکنر و کالدول و استین بک،از نخستین پیشگامان این نوع قصه پردازی محسوب می شوند. تمام هم وغم حیدری،در جهان داستانی اش،بیان فقر و تجسم روح آدمی است زجر کشیده و دردمند که ذره ذره به اضمحلال می گراید.بیان ادبار و فلاکت آدمیانی است که به قول خودشان،تصادفی زنده اند.« به تصادف زنده ام،اگر بخت از من روی برگرداند،از کف رفته ام.» (برتولت برشت/شعر دوران تیره )
« کپرهای جن زده »،فضای وهمی داستانهای ساعدی را بیاد می آورد.ساعدی در عزا داران بیل و ترس ولرز فضای وهمی غریب و مضطربی را با دیدگاههای فانتاستیک به معرض نمایش می گذارد.هر چند روستاهای ساعدی انگار هیچ مکان جغرافیایی زنده ای را در ذهنیت خواننده بوجود نمی آورد و آنچه که آنها را لعاب می دهد سمبولیستی است زود گذر که با اضطراب و دل شوریدگی خاصی عجین شده است.اما در عوض،فانتاسم حیدری،بسیار کمرنگ و گذرا می باشد.روستاهای او زنده و قابل لمس می باشد.حیدری، این محیط زنده و ترسناک را به یاری نور فانوس ها،صدای زنگوله بزها،تاریکی شب و ابرهای متراکم ترسناک در شب گرم تابستانی از ورای دیالوگهایی زنده و روشن به تصویر می کشد.شاید او،تنها نویسنده ناحیه گرای ایران می باشد که به مدت بیست سال در روستاهای لالی و مسجدسلیمان زندگی کرد.درس داد و خون دل خورد.او تصاویر تمام شخصیت های داستانی اش را در چندین آلبوم جمع کرده بود. چنانکه در یک شب شعر و قصه در سال 59-58 (مسجدسلیمان ) گفته بود « که من روستاها را با تمام پوست و گوشت و استخوانم لمس کرده ام تمام شخصیت های داستانی من زنده اند و من از همه آنها توی آلبومم عکس دارم.چه کسی می خواهد گل محمد را ببیند؟ چه کسی می خواهد فرنگ را ببیند؟ هر کس را که بخواهید ببینید من حاضرم تا به شما نشان دهم. همه آنها پنجاه کیلومتر با ما فاصله دارند.» در کپرهای جن زده،مراد، پیرمردی که او را جن زده می پندارند،نیمه شب،سر به کوه و بیابان می گذارد.او مرتب با خود از گله و رمه هایی که از دست داده است حرف می زند.در این میان ننه جعفر و دخترش « خانم »، جن زدگانی هستند که نه حرفی می زنند،نه غذایی می خورند،نه می خوابند و نه کسی را اذیت می کنند.داستان « مداوا » عریانی کارهای حیدری را به همان صورت واقعی اش،به وضوح نشان میدهد.مداوا،دنباله ی داستان کپرهای جن زده است.اگر در کپرهای جن زده،ننه جعفر و دخترش خانم،نه غذایی می خورند و نه حرفی می زنند و نه می خوابند،ودلسوزی و شفقت دیگران را بر می انگیزند،مداوا، در صریحترین شکل ممکن،اقدامی جدی برای رسیدن به حال و روز پیرزن و دخترش می باشد.دوربین های فیلمبرداری و مدار بسته حیدری همه جا بصورت سیستماتیک عمل می کنند.آنها در همه جا نصب شده اند،در پاتل،در نه دره، در بنه گچ،در بهداری لالی... هنگامیکه پیرزن و دخترش را سوار بر خر و قاطر به بهداری لالی می آورند،دوربین حیدری پیشاپیش،بهداری بدون دکتر لالی را نشان می دهد.آنجا که فقر و بدبختی و بیماری و نبودن دکتر و بی مسئولیتی بیداد می کند و تنها اندیشه ای که به ذهن آنها خطور می کند،دعا و حرزی است که دعا نویس باید برای آنها تجویز کند.« دعوتی ها » داستانی است یگانه و درخشان.داستان یک روز شادی و خوشگذارنی بنه گچی ها در عروسی ای است که به آنجا دعوت می شوند.آنها بعد از ماهها گرما و عزاداری فامیل ها،با لباس های نو و رنگارنگ به عروسی می روند. در آنجا تا می توانند غذا می خورند و دلی سیر از عزا در می آورند.سیگار می کشند و چند سیگار هم توی جیب و یا لای شلوار می گذارند و در هنگام رقص محلی و چوب بازی،می خواهند به همه ثابت کنند که از دیگران سر هستند و دست آخر،وقتیکه جعفر در چوب بازی یک نفر را می زند،همه آدم های بدرد بخور عروسی،آنها که بالای مجلس نشسته اند،لب به اعتراض می گشایند که این دهاتیا دیگر از کجا آمده اند،کی اینها را به اینجا دعوت کرده است؟ و آنها در تاریکی شب،با دلی پر از غذا که به غصه تبدیل شده است،باز می گردند.در داستانهای « پیرمرد » و « باز هم پیرمرد» نمودار فساد اخلاقی و جنسی به موازات نمودار فقر،به شکل بسیار زنده اش به چشم می خورد.اما در ترسیم این نمودار که در تمام قصه های او سیری نزولی دارد،فقر و گرسنگی و بی غذایی بارزتر است از فساد جنسی و خود فروشی که حیدری جسته گریخته از آنها رد می شود.حیدری در خیلی از این داستان ها،گریز می زند.گریز او در نتیجه برخورد نکردن با همین مقوله می باشد.که در تمام داستانها اشارات کوتاه و جسته گریخته ای دارد.اما هرگز به عنوان یک مساله کلی به آن نگاه نمی کند.فقط در داستان پیرمرد که داستانی است کلی تر در رویارویی با این مساله،حیدریناچاراً مجبور می شود آنچه را که هست بازگو کند آن هم در شکلی دیگر.در حقیقت افراد داستان پیرمرد را سه نفر تشکیل می دهند: پیرمرد، مرد جوان و فاطمه. فاطمه که شوهرش چندین بز و گوسفند را در منطقه ای دور می چراند و جوان هم که مجرد است و از سر احتیاج گاه گداری سری به آن کپرها می زند،با هم سر وسری دارند.پیرمرد،که به عنوان نوکر بی مزد و مواجب فقط برای یک لقمه نان برای آنها کار می کند،از جریان با اطلاع است اما به روی خود نمی آورد.هنگامی که فاطمه مرد جوان را به داخل اتاق می کشد و به پیرمرد می گوید که برود سر وقت حیوانها... که یعنی بیرون را بپاید، وجدان پیرمرد و ذهنیات او سرشار از غمی شریف و انسانی می شود. و در همان ذهنیات و درگیری های فکری است که به حال و روز خود می اندیشد و به پسرهای خودش،به مال و گوسفند ها و اعتبارات گذشته خودش و اینکه که چرا آدم باید این قدر خوار وذلیل و پیر شود تا بیاید اینجا،این همه خواری را به خاطر یک لقمه نان تحمل کند. در ( باز هم پیرمرد ) راوی با یاری گرفتن از طبیعت نزدیک اطراف پاتل و بنه گچ،پیرمرد را در رویا رویی با طبیعت آن ناحیه و تله هایی که برای گنجشکی زده است می بیند.از آنجا که پیرمرد،ماههاست که غذای درست و حسابی نخورده است و اصولاً گیرش نمی آید به سر وقت تله ها می رود. گنجشکی عظیم الجثه به دام تله ای افتاده است.گنجشکی گرمسیری.پیرمرد بخاطر این گنجشک مراسم جشنی بر پا می کند و در تنهایی و حواس جمعی خود آنرا تا آخر می خورد. در قصه ( باران وآفتاب )،خشم طبیعت که آن را قهر و غضب خداوند می دانند به صورت بارانی سیل آسا بر آنها نازل می شود. در داستان ( بازی )، بیکاری و وقت گذرانی و محکومیت آدم ها. در داستان ( ساکنان )،محکومیت آدمهایی را بازگو می کند که از بی جایی و نداشتن مسکن درست وحسابی با مارها و عقرب ها هم خانه اند.در « مرغ بزرگه فرنگ » دلبستگی های کوچک زندگی را نشان می دهد.مرگ مرغ نمادی است از بی اعتباری دنیا که نبود و خاطره اش تا مدت ها ی طولانی بر وجودشان سنگینی می کند. بیشتر داستانهای حیدری از مضمون های ساده و پیش وپا افتاده ی زندگی روستایی نشاًت می گیرد. در بعضی مواقع داستانهای او سطحی و بسیار خسته کننده،هیچ تلاش را برای بازگو کردن واقعیت هنری نشان نمی دهد. از آنجا که او بیشتر بر عنصر دیالوگ عنایت دارد و کاراکترهایش آدم هایی روستایی و بی سواد هستند،به ابتذال می گرایند.ابتذال و بیهودگی زیستن و عمر را در کنار دیوارها و دیرک های کپرها گذراندن، چای خوردن های مداوم و غریزی در عطش آفتاب، وسیگار وکفر و ناسزا از وضعیت نابسامانی که دارند،اینها همه از بیهودگی زیست مرگی کاراکترهای حیدری می باشد.آنها محکوم به این نوع زنده ذلیلی می باشند.آنها به غیر از این کاری ندارند. توی کوه و بیابان هم که آبی پیدا نمی شود برای کشت و زرع و کشاورزی.اما ارائه و شیوه بازگویی این ابتذال گاهی بسیار هنرمندانه به خواننده انتقال می یابد،به نظر می رسد که بیشتر داستانها بعد از یک بار خواندن، هیچگونه تفکر و اندیشه عمیق را در خواننده بوجود نمی آوردآنچه که خواننده را بیشتر مسحور و راضی نگه می دارد ، معماری کلام وشیوه ارایه ونثری هنرمندانه است که خواننده را به کشف و راز ورمز داستان می کشاند . شاخک های او ،هر چیزی را احساس می کند،از توصیف صدای پوشیدن شلوار دبیت خشک حاجی آقا گرفته (داستانِ بازی ) ، تا پیراهن بنفش سراسرچروکی که از زیر رختخوابها در آو.رده اند تا به تن ننه جعفر جن زده کنند .(مداوا) . از مرغ بزرگه فرنگ گرفته تا اقتدار و غرور خروسی که توی بُنه گچ ، به لقب خان، مفتخر گردیده است. او همه آنها را با حوصله بسیار زیاد توصیف می کند.راوی کتاب لالی،مانند بسیاری از کاراکترهای خود،از زندگی شهری و زندگی به اصطلاح مدرن و صنعتی امروز سخت گریزان می باشد.او بیشتر آرمانگرایی است که بخاطر از دست رفتن اقتدار و عظمت این مردم،بخصوص این روستائیان ستم کشیده حسرت و خون دل می خورد.او حسرت اعتبار و صفا و صمیمیت و انسانیتی را می خورد که از دست رفته است و دنیای صنعتی و مدرن امروز دارد جای آن را می گیرد.داستان « گل محمد و آقای مرادی » ، ماجرای تبعید آقای مرادی است.او باید هر چه زودتر لالی را ترک کند.او که در آخرین روزهای اقامتش در لالی،برای خداحافظی با گل محمد آمده است بیش از هر کسی به گل محمد عشق می ورزد.مرادی،این معلم انقلابی که بسیار شیفته خود می باشد،یک انقلابی آرمانگرا است که به گل محمد،پیرمردی که در بسیاری از داستانهای حیدری حضور دارد،توجه و ارادت خاصی نشان می دهد او شبحی است از خود راوی که در بسیاری از داستانها،از جمله غیر منتظره،در ظهور آهوها،حسین سلیمانی،آقای منصوری و ... حضور دارد. مرادی و گل محمد آن چنان به هم عادت کرده اند که روزی نمی توانند همدیگر را نبینند.فضای شاعرانه داستان با صحنه هایی زنده و سینمایی از طبیعت بنه گچ ،غم غریبی را به خواننده انتقال می دهد.غم و ناراحتی گل محمد،تنهایی او ،کپرها،صحرا و جاده خاکی، وآخرین نگاه مرادی به بنه گچ و به ذهن سپردن خاک سرزمین گل محمد،سکانسی است از یک فیلم نئورئالیسم که در قالب داستان باقی می ماند.داستان « گاگریو » پایانی است بر تمام داستانهای حیدری.سوگنامه ای است از زندگی خاور و تمام نسل مادران بختیاری که با تمام متانت و غمخواری بر داغ از دست رفتگان، مویه می کنند در این داستان که بیشتر به نقل قول و روایتی تلخ نزدیک است هیچ گره گشایی Falling action به وجود نمی آید.اصولاً چیزی شروع نشده است که چیزی تمام شود.گاگریو (( گفتن و گریستن)) مرثیه زجر و مرارت یک عمر زندگی بیهوده است. اثرات تراژدی هایی است که روزگاری به تناوب،مسیر یک زندگی را بمباران کرده اند.آثار تراژدی هایی که یک مرتبه در ذهن و اندیشه ی خاور غلیان می کنند. یاد و واگویه ای است از گذشته های دور و نزدیک،از عشقی قدیمی، که سر به غلیان بر می دارد.(( مراد از جلو چشم رد نمی شد،انگار رو برویش ایستاده ... همانجا که دست به کمر می ایستاد بالای سرش و چپق دسته بلند به دست دیگر و لب هایش که همیشه برق می زد و قیافه اش که همیشه گیج بود.طوری که انگار پیرمردش نمرده و همان مردی هم مرده که روزی روزگاری چقدر سرحال بود-اما باز لاغر- وچقدر اسم و رسم دار و مالدار. گریه مثل چیزی هجوم کرد و امان نداد،صدا کرد: اهو اهو اهو ... ))
ای جوون ! وقتت نبود،کارد بخوره دات ( مادرت )
کی نهاد سنگ بلند به قد و بالات ؟
غم تو یه روزه نیس که من به دل نگیرم
غم صد ساله ت کرده کور وپیرم. (لالی،ص330 ،328)
***
اکنون خاطره ی گل محمد با ماست. چه کسی می تواند او را فراموش کند؟چه کسی می تواند حسین سلیمانی را که از دهان سگ فرو افتاد،از یاد ببرد؟ چه کسی می تواند مرغ و خروس های بنه گچ، آن طبیعت محروم و مغموم و آن آفتاب بی امان لالی را که از فرط داغی همه را به مرز دیوانگی می کشاند، از یاد ببرد. اکنون تمام شخصیت های حیدری، چه آنها که زنده اند،وچه آنها که مرده اند،تبدیل به خاطره شده اند. همانطور که خود او نیز تبدیل به خاطره ای شد که برای ما مانند یک زندگی است.
بهرام حیدری نوعی نگرش و زندگی بود.همین.*
نویسنده : داریوش احمدی